𝓜𝓮𝓜𝓮، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻، تا این لحظه: 9 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
شروع وبلاگ نویسیم🪄شروع وبلاگ نویسیم🪄، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره
𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻، تا این لحظه: 3 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

ᴡᴏɴᴅᴇʀ⭑ʟᴀɴᴅ

.ᴛʜᴇʀᴇꜱ ɴᴏᴛʜɪɴɢ ᴛᴏ ꜱᴀʏ

𝙉𝙤 𝙏𝙞𝙩𝙡𝙚

خیلی خب، سلام! اول از همه امیدوارم توی این ده شب، عزاداری هاتون قبول باشه؛ دوم اینکه خودم می‌دونم خیلی وقته نبودم و اصلا قصد نداشتم بیام اینجا(بنابر دلایلی که خودمم دقیق نمی‌دونم🗿) ولی خب اومدم و تم و پروفایل و همه چیز رو عوض کردم و تولد شمار پرنده هام رو هم پاک کردم چون چند وقت پیش یکشون خدابیامرز شد و اون یکی رو هم دادیم به یه بنده خدایی🚶‍♀️💔 بنا بر همون دلایلی که خودمم نمی‌دونم در یک عملیات انتحاری، کل پارت های رمان رو پاک کردم و هنوز برنامه خاصی برای اینجا ندارم ولی قطعا دوباره توش رمان نمی‌زارم. شاید راجب ویدئو گیم، انیمیشن،‌ فیلم و سریال و کتاب های مورد علاقه خودم فعالیت کنم ولی خب هنوزم ه...
16 تير 1404

چیز خاصی ندارم بگم..

بچه ها من خیلی وقته نیومده بودم اینحا فقط یه سری قدیمیارو میشناختم وقتیم که برگشتم خیلیا رفته بودن و یه عالمه وبلاگ جدید و اک جدید اومده بودن🥲 اون قدیمیایی هم که مونده بودن دیگه اصلاااا منو بادشون نبوووددد😂 خب حالا یه سوال نظرتون چیه واستون رمان بزارم؟ 
7 خرداد 1403

...

هی یووو من دوبارع برگشتممم لیلیلیلییی😂 صلواتتتت😂 خب حوصلم سر رفته بود گفتم بیام اینجا یه سلامی کنم ببینم از بچه های قدیم کیا هنوز اینجان؟  در حال حاضر بنده دارم با امتحانات پارهههه میشممم😐😂 حیح..  در جریانین کلاس شیشمم و امتخان نهایی دارم دیگ؟  همین دیگه.. حرف دیگه ای ندارم..  راستی دوس دارین بازم اینجا فعالیت کنم؟  ...
2 خرداد 1403

سلام

سلامممم خب بله من سرما خوردم😐 و همین دیروز امتحان ریاضی داشتمممم اخه نمیدونم کدوم معلمی میاد هفته اول سال امتحان بگیره، خدایی کی میاد امتحان بگیرههههه؟  خب بگذریم 🥲 خب شماها چه خبر؟  راستی بچه ها چیزی شده؟ چون هیچکدومتون دیگه نمیایین اینجا؟:(
9 مهر 1402

...

سلام بچه ها چطورین؟  خب اول از این که اومدم شمال یه جایی بابام خریده بود تو شمال اومدیم اونجا بعدش ما امروز راه افتادیم اومدیم مامان بزرگم اینا دیشب اومدن مامانبزرگم دیشب که اومده بودن وقتی میخواستن بخوابن در ویلا رو قفل میکنن بعدش صبح که ما اومدیم در زدیم مامانبزرگم از پنجره اومد گفت قفل در باز نمیشه ما این تو موندیم😐😂 بعدش دیگه بابام گفت بزار من از در بالکن برم تو امدیم پشت حیاط یادمون افتاد اینجارو دادیم دیوار کشیدن برای اینکه دزد چیزی نیاد دیگه بابامو به زور از روی دیوار بالکن فرستادیمش تو دورباره بابام به زور از بالکن اومد بیرون بعدش هیچی دیگه اونا تو مونده بودن ما بیرون 😐یکی از دایی هام اینجا گیر کرده بود اون یکی رفته بودن و...
3 شهريور 1402

خاطرات این چند روز

خب اول تاسوعا و عاشورا رو بهتون تسلیت میگم🖤 خب ما دیروز از خواب بیدار شدم رفتم لباس عروسکم رو تنش کردم(چون شب قبلش یادم رفته بود لباس تنش کنم😂😐) خب بعدش با کالسکه جدید خواهرم رفتیم بیرون یکم قدم بزنیم و دسته هارو تماشا کنیم گفتیم بریم یه سری به مامان بزرگم بزنیم که متاسفانه خونه نبود و مسجد بود 🥲 وقتی هم برگشتیم بابام داشت میرفت بیرون بعدش داداشم یه عالمه گریه کرد که من میخواستم با بابا برم بیرون😐 بعدش بختطر اینکه بیرون خیلی گرم بود🥵مامانم یه اسموتی ملون درست کردش 🧋بعدشم مه دیگه شب شد ساعت ده و نیم راه افتادیم به سمت مسجد بعدش ساعت دوازده مراسم تموم شد اومدم خونه گرفتیم خوابیدیم😴 امروز هم  بیدار شدیم و نماز ظهر خوندیم رفتیم ه...
6 مرداد 1402