𝓜𝓮𝓜𝓮، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه سن داره
𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
شروع وبلاگ نویسیم🪄شروع وبلاگ نویسیم🪄6 سالگیت مبارک
𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻، تا این لحظه: 3 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

ᴡᴏɴᴅᴇʀ⭑ʟᴀɴᴅ

.ᴛʜᴇʀᴇꜱ ɴᴏᴛʜɪɴɢ ᴛᴏ ꜱᴀʏ

آشپزی

سلام سلام،  میخوام توی این پست طرزتهیه دوتا دسر خوشمزه و ساده رو بنویسم این دسر هارو دیروز خودم با کمک بقیه درست کردم خب بریم سراغ دسر اول موز شکلاتی مواد لازم  ۱ـ موز (تعداش هر چقدر میدونید خوبه بردارید ولی باید طوری تقیسیم کنید موزها رو که به همه برسه مثلا ما دیروز موز هامون کم بود و تعداد مهمونها زیاد دوتا موز بزرگ رو برداشتیم هر کدومش رو چهار قسمت کردیم که در نهایت هشت تکه موز داشتیم )  ۲ـ شکلات تخته ای شیری و کاکائویی اکه هم هردوتاشو نداشتید میتونید از یکیش استفاده کنید ۳ـ بیسکوییت ۴ـ کنجد  ۵ـ چوب بستنی اگه هم نداشتید بازم میتونید درست کنید نکته: اگه بیسکوییت یا کنجد نداشتید میتونید از تر...
18 تير 1401

دوستان خوب

سلام ما دو روز مهمون داشتیم ، چند تا از دوست ها مامانم اومده بودن خونه ی ما قبل از اینکه مهمان ها بیایند رفتم برای زینب دختر دوست مامانم و در واقع دوست خودم کادو بخرم رفتم کوچه پشتی خونمون یه مغازه لوازم آرایشی هست و فروشنده اش خانم هست برای همین خودم رفتم چون فروشنده اش خانم بود خودم رفتم خلاصه یه لاک نمازی و یه هدبند پروانه ای براش خریدم و بعد من و علی رفتیم حمام که یهو مهمون ها اومدن و یهو مامانم به من گفت فاطمه زود باش مهمون ها اومدن من سریع از حمام اومدم بیرون لباسم رو پوشیدم رفتم بیرون و بعد علی اومد و بعدش هم مامانم اومد بعدش برای مهمان ها چایی و شکلات اوردیم و زینب هم به من علی هدیه داد منم هدیه ام رو به زینب دادم بعد من و زینب و علی...
3 تير 1401

جوجه ی فراری😂

سلام سلام امروز ما سه تا جوجه فنچ های جدیدمون را آزاد کردیم تو خونه بعد یکی از این جوجه فنچ ها دستی است اسمش نرمک است نرمک به همراه دوتا داداش هایش پوگو و پوپو توی خونه مشغول بازی بودند روی مبل ها توی آشپزخونه جاهای دیگر بازی می کردند وقتی که از بازی کردن خسته  شدن قفس دونه برفی و خاکستری یعنی مامان و باباشون رو آوردیم که بزاریمشون پیش مامان و باباشون تا استراحت کنن و در ضمن زمانی که این سه تا باهم بازی کنند نرمک هم که دست آموز هست با این دوتا داداش هایش شیطونی می‌کنه چون پوگو و پوپو خیلی شیطون هستند و اینطوری میشه گرفتشون که قفس پدر مادرشون رو بیاری و اینا بخواطر اینکه استراحت کنن و برن و پیش مامان و باباشون و دونه برفی خاکستری هی...
28 ارديبهشت 1401

سفر به بندر انزلی

سلام ما اومدیم بند انزلی و خب بریم سراغ خاطراتش........ خب روز اول که اومدیم مهمان سرای محل کار بابام  اینجا توی دهکده ساحلی انزلی هست و توی این دهکده ساحلی بعضی از ویلا ها برای محل کار بابام هست و بعضی هاش برای محل کار بابام نیست و برای دیگران هست ما تو اینجا یه عالمه گل و گیاه و حشره پیدا کردیم تو روز اول یه عالمه حلزون پیدا کردیم و......  بعد از ظهرش رفتیم ساحل و من و داداشم کفش هامون رو تبدیل کردیم به کیسه ی ماسه چون توش کلی ماسه رفت😂 روز دوم میخواستیم بریم بازار ماهی فروش ها ماهی بگیریم یهو یه آقاهه دید پلاک ماشین ما برای تهران هست اومد گفت بیایین تالاب انزلی و........... بعد رفتیم تالاب انزلی  اونجا سوار قایق شد...
16 اسفند 1400

جوجه فنچ

سلام اینا جوجه فنچ هایی هستن که برای سری قبل بود چون الان پنج تا جوجه تو لانه هست.  خب جوجه کراملی اسمش طلایی  جوجه که روی زمین نشسته و زیر گلوش سفیده ریزه هست  جوجه ای که به زمین نگاه  میکنه و روی سرش سفیده  پوگو هست جوجه ای که  روی میله نشسته می می هست ...
2 اسفند 1400

صحنه ی ترسناک

بچه ها ما میخواستیم خونه مون رو رنگ و نقاشی،  کاغذ دیواری کنیم برای همین اومدیم خونه ی مامان بزرگام دیروز که خونه ی مامان مامانم بودم فنچ هارا گذاشتم خونه مامان بابام بعد تو خونه مامان بابام یه گربه زندگی میکنه این گربه اومده بود در بالکن چون من فنچ ها را گذاشته بودم دم بالکن یعنی تو خونه بعد این گربه به صورت خیلی مظلوم اومده بود این فنچ ها رو نگاه میکرد بعد فنچ ها هم پشت شان رو به گربه کرده بودند ولی خدا رو شکر گربه به شیشه ضربه نزد چون اونطوری فنچ ها می ترسیدند و دیگه.................. امروز هم گربه دوباره اومد خدا رو شکر امروز هم آورده بود بالا که ضربه بزنه به شیشه چرا میخواد بیاد؟ چون همسایه ها هی بهش غذا دادند این دیگه اینج...
29 بهمن 1400

کادوی روز پدر و داستان های امروز.....

سلام سلام امروز منو مامانم و علی رفتیم بیرون که برای روز پدر برای بابام یه کادو بخریم.  بله تو محله ی ما همه مغازه ای هست به جز لباس فروشی ما هر جا هم رفتیم فقط لباس زنانه و بچگانه داشتند،  چون اول نی میخواستیم برای بابا لباس بخریم من گفتم مامان اگه لباس پیدا نکردیم ــــــــــــــ بخریم برا این ننوشتم چی بخریم چون آخر سر  همونو خریدیم.  بعد لباس که پیدا نکردیم اومدیم از مغازه ای که سر کوچه بود یه ـــــــــــــــــــــ خریدیم بعدا عکس چیزی که خریدم رو میگذارم ولی الان نه به دلیل........  بعد اومدیم خونه  علی داشت میگفت من میخوام به بابا بگم براش چی خریدیم منم هی میگفتم علی این سوپرایزه ولی علی که از س...
24 بهمن 1400