𝓜𝓮𝓜𝓮، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه سن داره
𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
شروع وبلاگ نویسیم🪄شروع وبلاگ نویسیم🪄6 سالگیت مبارک
𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻، تا این لحظه: 3 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

ᴡᴏɴᴅᴇʀ⭑ʟᴀɴᴅ

.ᴛʜᴇʀᴇꜱ ɴᴏᴛʜɪɴɢ ᴛᴏ ꜱᴀʏ

دوست دارم خودمو تکه تکه کنمممم

وای چرااااااااااااا؟! اقا من رفتم توی پشت بوم داداشم و اینا داشتن اون طرف حرف میزدن من این طرف پشت بوم بودم داشتم حرکات های ورزشی و...  اینا تمرین میکردم بعد من داشتم عقب عقب راه میرفتم یهو پسر عمه ام اومد دهو گفت فاطمه داری چیکار میکنی؟! اصلا یه جوری ترسیدم که برق از سه فازم پرید هیچی با سرعت برق دویدم تو پشت کولرا اصلا خدایا خیلیی بدددد بوددددد. 🫡🫡😑😑 بخوام ساده تر بگم یعنی چون من توی حال و هوای خودم بودم یهو که پسر عمه ام غیر منتظره اومد هول شدم و ترسیدم بعد مثل خنگولا دویدم رفتم پشت کولر🥲😂 در کل خیلی بد بود😑 شما همچین تجربه ای داشتید؟! امیدوارم ندتشته باشید چون خیلی بد بودد🥲😑
12 خرداد 1402

من کی هستم؟!

بزن روی ادامه ? What am i اسم: نازنین فاطمه  رنگ مورد علاقه: پاستیلی و هلوگرامی حیوان مورد علاقه: پرنده همستر تفریحات و کار های مورد علاقه: کتاب خوندن، نقاشی، اختراع کشفیات علمی، فیلم دیدن، بعضی وقت ها هم آهنگ بازی مورد علاقه: عکاسی از باربی هام، بازی فکری،بعضی موقع ها هم بازی کامپیوتری انیمیشن یا فیلم مورد علاقه:پری دریایی، راپونزل، مای لیتل پونی، ترنسفورمرز، نینجاگو و هزارتا دیگه هم هست که اگه بخوام بنویسم تا صبح باید تایپ کنم در کل میتونم بگم انیمیشن لاورم ورزش مورد علاقه: یوگا، اسکیت میوه مورد علاقه : انبه، گوجه سبز طعم مورد علاقه: ترش دیگه اممممم...
12 خرداد 1402

ای روزگار...

یه سوال شما هم وقتی میخواین یه کاری رو جلوی بقیه انجام بدید داغون میکنید؟ 🫥 من دیروز داشتم تو پارک اسکیت بازی میکردم یهو چندتا دختر(اونا هم داشتن اسکیت بازی میکردن ولی بلد نبود میخوردن زمین) اومدن گفتن:«دختر خانم چقدر خوب اسکیت بازی میکنی، چقدر اسکیتت قشنگه!» و از این حرفا بعد منم اومدم بگم ممنون خیلی هم بـعد خودمو خیلی نگه داشته بودم نخورم زمین مثلاااا یهو شتکـــــــــــــک با صورت رفتم تو زمین😑 بعد سریع از محل دور شدم خیلی خطرناک بود🫡 شما هم این جوری هستید یا فقط منم که اعتماد به فرش دارم؟! 🫠
10 خرداد 1402

...

سلام بچه ها من دوباره بعد چهار ماه برگشتم😂 یکم اینجا وب من نمیدونم چرا اشکال داره همونطور که بهتون گفتم بیشتر تو روبیکا فعالم https://rubika.ir/nazaninfatemehali این آیدی من تو روبیکاست✨ خب شمام نمایشگاه کتاب رفتید؟!  من رفتم چند تا کتاب گرفتم یه رمان به اسم آهااای دنیا(میدونم اسمش عجیبه ولی قشنگه😂) چند تا کتاب هم از کتاب هایی که خانم کلر ژوبرت نوشته بود گرفتم 🫠بعد رفتم شیک نوتلا خوردیم چون انقدر گرم بود به پخته شدن نزدیک بودیم🫥😂 خب شماهم اگه رفتید چه کتاب هایی گرفتید؟!  اگه دوست دارید بیشتر از مطلب های من بخونید به پیج روبیکام سر بزنید خوشحال میشم ✌🏻🙂
3 خرداد 1402

بچگی های من

اینم بچگی های من 😆 نگاه گن بدون روسری به زور میخواستم چادر سرم کنم 😂  من فعلا دارم با کامپیوتر عکس میگذارم و هنوز گوشیم مشکل داره 😉 خب منتظر پست های بعدی من باشید. فعلا خداحافظ😇 ...
9 بهمن 1401

بعد از مدتها...

خب سلام میدونم خیلی وقته نبودم چون نمیدونم چرا وبلاگم با این گوشی جدیدم عکس هارو از توی گالری نمیاره تو پست😐 برای همین من رفتم تو روبیکا و بیشتر موقع ها اونجام تا بتونم یه بلایی سر این بیارم وبلاگم درست بشه😁 https://rubika.ir/nazaninfatemehali اینم پیج من تو روبیکا👆👆 خوشحال میشم سر بزنید😉 بعد این چند وقته خیلی درسا پیچیده بود چون خود درس و امتحان به کنار مدرسه ما یه چیزی بهمون داده به نام  اسکرچ که درست کنیم من درست کردم نمیدونم چرا میگه اونایی که درست کردن هم دوباره درست کنن🫥🫤🫠 بعد یه کتاب دارم میخونم به اسم دختری که ماه را نوشید خیلی قشنگه یه رمان برای نوجوانان هست البته من خودم وسط هایش هستم😄 خب فعلا شب بخیر...
8 بهمن 1401

خاطرات این چند وقت

سلام سلام خب من چند وقت نبودم بخاطر اینکه خیلی کار داشتم، خب من بابام یه جایی رو خریده بود و باید میرفتیم تا اونجا اسباب ببربم خلاصه رفتیم و اونجا فقط یه پنکه دیواری کوچولو بود یه بار رفته بودیم ولی خب هیچی وسیله نبرده بودیم فقط یه پنکه برده بودیم خب دیگه یه ماشین گرفتیم که یخچال و گاز و فرش و........ رو ببریم دیگه رفتیم و وسایل چیندیم ولی از یه صبح تا عصر گرم بود چون کولر رو هنوز کسی که نصب میکرد نیومده بود ولی دیگه آقا اومد و فرش و هارو پهن کردیم و منم ظرف هاروی تو کابینت چیندم و بابا و مامانم پرده هارو زدن و....  بعد دیگه رفتیم مبل و تخت از یه مغازه ای گرفتیم ولی آقاهه یادش رفته بود قسمت کف تخت رو بفرسته هیچی دیگه رفتیم ازش گرفت...
6 شهريور 1401

اولین جلسه کلاس زبان

سلام سلام شنبه اوین جلسه کلاس زبانم رو رفتم با دوستم دیانا البته دوستم ریحانه هم هست ولی اون توی اون یکی کلاس هست خلاصه که رفتیم اونجا من انقدر استرس داشتم دوبار آیت الکرسی خوندم  بعدش مامانم کتاباهایم را اورد بعدش هم که کلاس شروع در ابتدا یه مقدار راجب نمره ها و اینا توضیح داد بعد حروف انگلیسی و عداد رو یکم توضیح دادو گفت حرف و اعداد رو بنویسیم و اعداد و حرف روی تخته نوشت بعد نشون میداد ما باید میگفتیم  چیه یکی دو صفحه از از کتاب حل کردیم  وتکالیف رو داد و جلسه بعدی هم که چهارشنبه است.
20 تير 1401