𝓜𝓮𝓜𝓮، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻، تا این لحظه: 9 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
شروع وبلاگ نویسیم🪄شروع وبلاگ نویسیم🪄، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره
𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻، تا این لحظه: 3 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

ᴡᴏɴᴅᴇʀ⭑ʟᴀɴᴅ

.ᴛʜᴇʀᴇꜱ ɴᴏᴛʜɪɴɢ ᴛᴏ ꜱᴀʏ

کادوی روز پدر و داستان های امروز.....

سلام سلام امروز منو مامانم و علی رفتیم بیرون که برای روز پدر برای بابام یه کادو بخریم.  بله تو محله ی ما همه مغازه ای هست به جز لباس فروشی ما هر جا هم رفتیم فقط لباس زنانه و بچگانه داشتند،  چون اول نی میخواستیم برای بابا لباس بخریم من گفتم مامان اگه لباس پیدا نکردیم ــــــــــــــ بخریم برا این ننوشتم چی بخریم چون آخر سر  همونو خریدیم.  بعد لباس که پیدا نکردیم اومدیم از مغازه ای که سر کوچه بود یه ـــــــــــــــــــــ خریدیم بعدا عکس چیزی که خریدم رو میگذارم ولی الان نه به دلیل........  بعد اومدیم خونه  علی داشت میگفت من میخوام به بابا بگم براش چی خریدیم منم هی میگفتم علی این سوپرایزه ولی علی که از س...
24 بهمن 1400

لوکا

سلام سلام خب بچه ها من وقتی تکالیفم رو انجام میدم مامانم اجازه میده انیمیشن  ببینم خب امروز اومدم لوکا رو بهتون معرفی کنم  خیلی جذابه من و داداشم که خیلی دوست داشتیم😍😍😆😆😅😅😇😇 و اینکه لوکا فیلم سینماییه و فعلا لوکا1 اومده لوکا2 فقط 6 دقیقه هست هنوز کاملش نیومده حالا کی لوکا رو دیده؟  اگه دیدید دوست داشتید یا نه؟ اگه ندید من بهتون پیشنهاد میکنم ببینید جذابه من دوست داشتم البته هر کسی سلیقه ای داره شاید یکی مثل من دوست داشته باشه شاید هم یکی دوست نداشته باشه ...
21 بهمن 1400

سلامی دوباره

سلام سلام میدونم یه چند وقتی نبودم چون گوشیم خراب  بود نمیتونستم پست بزارم الانم باز موبایلم خرابه دارم با کامپیوتر پست میزارم 😔 خب دیگه منتظر پست های بعدی من باشید😊
1 بهمن 1400

خاطره یه روز بارونی

سلام سلام من چند وقت پیش یه چتر صورتی رنگ که روش طرح پونی داشت خریدم از اون موقع هیچ بارونی نیومد امروز یهو دیدم آسمون ابری شد و ناگهان رعد و برق زد و بارون گرفت منم سریع پالتو و شلوار گرم و کلاه و شال گردن را پوشیدم چترم را هم برداشتم و رفتم پشت بوم خیلی خوب بود هرچند سردم شده بود ولی بازم داشتم خوشحال بودم😂😅 علی هم با چتر جدید اش که سبز بود و طرح بن تن داشت کاپشن پوشید و آمد علی چترش را زمین گذاشت و شروع کرد به بدو بدو کردن و بازی کردن وقتی که وایساد یهو دیدم توی موهاش دونه های سفید هست اولش فکر کردم تگرگه بعد علی سردش شد و رفت پایین بعد یهو باد اومد و چترم را برعکس کرد بعدش دیدم همون دونه های سفیدی که توی موهای علی بود روی زمین و ...
25 دی 1400