𝓜𝓮𝓜𝓮، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓫𝓻𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻، تا این لحظه: 9 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
شروع وبلاگ نویسیم🪄شروع وبلاگ نویسیم🪄، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره
𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻𝓜𝔂 𝓼𝓲𝓼𝓽𝓮𝓻، تا این لحظه: 3 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

ᴡᴏɴᴅᴇʀ⭑ʟᴀɴᴅ

.ᴛʜᴇʀᴇꜱ ɴᴏᴛʜɪɴɢ ᴛᴏ ꜱᴀʏ

دوستان خوب

سلام ما دو روز مهمون داشتیم ، چند تا از دوست ها مامانم اومده بودن خونه ی ما قبل از اینکه مهمان ها بیایند رفتم برای زینب دختر دوست مامانم و در واقع دوست خودم کادو بخرم رفتم کوچه پشتی خونمون یه مغازه لوازم آرایشی هست و فروشنده اش خانم هست برای همین خودم رفتم چون فروشنده اش خانم بود خودم رفتم خلاصه یه لاک نمازی و یه هدبند پروانه ای براش خریدم و بعد من و علی رفتیم حمام که یهو مهمون ها اومدن و یهو مامانم به من گفت فاطمه زود باش مهمون ها اومدن من سریع از حمام اومدم بیرون لباسم رو پوشیدم رفتم بیرون و بعد علی اومد و بعدش هم مامانم اومد بعدش برای مهمان ها چایی و شکلات اوردیم و زینب هم به من علی هدیه داد منم هدیه ام رو به زینب دادم بعد من و زینب و علی...
3 تير 1401

جوجه ی فراری😂

سلام سلام امروز ما سه تا جوجه فنچ های جدیدمون را آزاد کردیم تو خونه بعد یکی از این جوجه فنچ ها دستی است اسمش نرمک است نرمک به همراه دوتا داداش هایش پوگو و پوپو توی خونه مشغول بازی بودند روی مبل ها توی آشپزخونه جاهای دیگر بازی می کردند وقتی که از بازی کردن خسته  شدن قفس دونه برفی و خاکستری یعنی مامان و باباشون رو آوردیم که بزاریمشون پیش مامان و باباشون تا استراحت کنن و در ضمن زمانی که این سه تا باهم بازی کنند نرمک هم که دست آموز هست با این دوتا داداش هایش شیطونی می‌کنه چون پوگو و پوپو خیلی شیطون هستند و اینطوری میشه گرفتشون که قفس پدر مادرشون رو بیاری و اینا بخواطر اینکه استراحت کنن و برن و پیش مامان و باباشون و دونه برفی خاکستری هی...
28 ارديبهشت 1401

سفر به بندر انزلی

سلام ما اومدیم بند انزلی و خب بریم سراغ خاطراتش........ خب روز اول که اومدیم مهمان سرای محل کار بابام  اینجا توی دهکده ساحلی انزلی هست و توی این دهکده ساحلی بعضی از ویلا ها برای محل کار بابام هست و بعضی هاش برای محل کار بابام نیست و برای دیگران هست ما تو اینجا یه عالمه گل و گیاه و حشره پیدا کردیم تو روز اول یه عالمه حلزون پیدا کردیم و......  بعد از ظهرش رفتیم ساحل و من و داداشم کفش هامون رو تبدیل کردیم به کیسه ی ماسه چون توش کلی ماسه رفت😂 روز دوم میخواستیم بریم بازار ماهی فروش ها ماهی بگیریم یهو یه آقاهه دید پلاک ماشین ما برای تهران هست اومد گفت بیایین تالاب انزلی و........... بعد رفتیم تالاب انزلی  اونجا سوار قایق شد...
16 اسفند 1400

جوجه فنچ

سلام اینا جوجه فنچ هایی هستن که برای سری قبل بود چون الان پنج تا جوجه تو لانه هست.  خب جوجه کراملی اسمش طلایی  جوجه که روی زمین نشسته و زیر گلوش سفیده ریزه هست  جوجه ای که به زمین نگاه  میکنه و روی سرش سفیده  پوگو هست جوجه ای که  روی میله نشسته می می هست ...
2 اسفند 1400

صحنه ی ترسناک

بچه ها ما میخواستیم خونه مون رو رنگ و نقاشی،  کاغذ دیواری کنیم برای همین اومدیم خونه ی مامان بزرگام دیروز که خونه ی مامان مامانم بودم فنچ هارا گذاشتم خونه مامان بابام بعد تو خونه مامان بابام یه گربه زندگی میکنه این گربه اومده بود در بالکن چون من فنچ ها را گذاشته بودم دم بالکن یعنی تو خونه بعد این گربه به صورت خیلی مظلوم اومده بود این فنچ ها رو نگاه میکرد بعد فنچ ها هم پشت شان رو به گربه کرده بودند ولی خدا رو شکر گربه به شیشه ضربه نزد چون اونطوری فنچ ها می ترسیدند و دیگه.................. امروز هم گربه دوباره اومد خدا رو شکر امروز هم آورده بود بالا که ضربه بزنه به شیشه چرا میخواد بیاد؟ چون همسایه ها هی بهش غذا دادند این دیگه اینج...
29 بهمن 1400